تبليغاتX
دیوار خاکی




دیوار خاکی

تکه بر دیوار خاکی اشتباست



شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 12:26

****

بــــــــــــــیاد دوران متـــــاهــــلــــــــی

****

بازگشتي در کار نيست

                            يک بار که بروي،

    براي همه ي عمر
                                            رفته اي !
                                                                                     حتي اگر برگردي

****

تقدیــــــــــــــــــم به همســـــــرم که قبل از رفتنش خیلــــــــــــی دوستـــش داشتــــــم ولــــی رفـــــــــــــــــــــــــت )




چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 14:17

دل من دیگه خطا نكن            با غریبه ها وفا نكن
     زندگی رو باختی دل من        مردم و شناختی دل من
      زندگی رو باختی دل من         مردم و شناختی دل من
    تا به كی سراپا حقیقتی         تا به كی خراب محبتی
     همنشین این و اون میشی      خسته وپریشون میشی
   دشت بخت توكویرمیشه           مرغ آرزوت اسیرمیشه
    رو به روت سراب                            پشت سر خراب
     ساكت وصبوری دل من             مثل بوف كوری دل من
       زندگی باختی دل من               مردم و شناختی دل من
دل من دیگه خطا نكن               با غریبه ها وفا نكن
      زندگی رو باختی دل من           مردم و شناختی دل من
  توی خون نشستی دل من           بی صدا شكستی
      زندگی رو باختی دل من          مردم و شناختی دل من
  ساكت و صبوری دل من           مثل بوف كوری دل من



چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 14:7


چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 14:4

- بچه که بودیم، چه دل‌های بزرگی داشتیم، اکنون که بزرگیم، چه دلتنگیم!
- کاش دل‌هامون به بزرگی بچگی بود.
- کاش برای حرف‌زدن، نیازی به صحبت‌کردن نداشتیم و فقط «نگاه» کافی بود.

- بچه که بودیم تو جمع گریه می‌کردیم، بزرگ که شدیم، تو خلوت.
- بچه که بودیم راحت دل‌مون نمی‌شکست، بزرگ که شدیم، خیلی آسون دل‌مون می‌شکنه.
 - بچه که بودیم همه‌رو ۱۰تا دوست داشتیم، بزرگ که شدیم، بعضی‌هارو هیچی، بعضی‌هارو کم و بعضی‌ها‌رو بی‌نهایت دوست‌داریم.

 - بچه که بودیم قضاوت نمی‌کردیم و همه یکسان‌بودن، بزرگ که شدیم، قضاوت‌های درست و غلط موجب شد که اندازه‌ی دوست‌داشتنمون تغییر کنه.
  - بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می‌کردیم، یک‌ساعت بعد از یادمون می‌رفت، بزرگ که شدیم، گاهی دعواهامون سال‌ها تو یادمون می‌مونه و آشتی نمی‌کنیم.
 - بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می‌شدیم، بزرگ که شدیم، حتی ۱۰۰تا کلاف هم سرگرم‌مون نمی‌کنه.
 - بچه که بودیم بزرگ‌ترین آرزومون داشتن کوچک‌ترین چیز بود، بزرگ که شدیم، کوچک‌ترین آرزومون، داشتن بزرگ‌ترین چیزه.
 - بچه که بودیم آرزومون بزرگ‌شدن بود، بزرگ که شدیم، حسرت برگشتن به بچگی‌رو داریم.
 - بچه که بودیم تو بازی‌هامون همه‌اش ادای بزرگ‌ترهارو درمی‌آوردیم، بزرگ که شدیم، همه‌اش تو خیال‌مون برمی‌گردیم به بچگی.



چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 14:0

خیلی دوست داشتم یک سفره هفت سین مثل این عکس توی خونم باشه

اما نشــــــــــــــد

پس تصمیم گرفتم حالا که نمیتونه توی خونم باشه پس توی ویلاگم باشه

بــــــــرای دلخوشی پــــــــــوچ




جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ساعت 19:13

سخنان حکیمانه



ادامه مطلب . . .


جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ساعت 18:53
نظر جالب یک ریاضی دان در مورد زن و مرد

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

جواب داد:

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰

اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰۰

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر

هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت !




جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ساعت 18:43


كلمه ها بر احسا سها و انديشه ها تاثير مي گذارند

احساسها بر افكار وكلمه ها مؤثرند

انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند



ادامه مطلب . . .


جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ساعت 13:23

کم کم داریم به روز عید ۹۰ و لحظات سال تحویل نزدیک میشیم

تنها چیزی که میتونم بهتون عیدی بدم 

دو تا شعره طنزه که براتون گذاشتم در ادامه 

مطلب وبلاگ امیوارم خوشتون بیاد



ادامه مطلب . . .


جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ساعت 13:15
شمع مظهر در آميختگی جسم و روح است

ميدانی كار شمع چيست؟

.. سوختن و افروختن

.. گريستن و گداختن و دم بر نياوردن

.. ايستادن وذوب شدن در زير باران اشك

.. روشنی بخشيدن و راه نشان دادن با شعله سوزان آتشی كه از عمق وجودش بر ميايد

آيا تا به حال به سوختن شمع نگريسته ای؟

روحتان به پرواز در مي آيد، با شعله شمع عجين ميشود و رنگ خدايي ميگيرد..




جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ساعت 12:49

تنها تو زمین کشتیه که برای به خاک مالیدن شونه های یه مرد امتیاز میگیری

 




سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 17:20

غمی غمناک
شب سردی است,و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.


می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.


فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!


خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من,لیک,غمی غمناک است.




دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ساعت 12:30
امروز دلم
دوباره شکست...
از همان جای قبلی...!
کاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع
نشوی...
...کاش می شد فریاد بزنم..... پایان! ادامه ...




دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ساعت 12:22


شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 16:57
خـــدا ما رو برای هــم نمی خــواست

فقط میخواست همو فهمیده باشیـم

بدونیــــم نیـــمه مــــا مال ما نیــست

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیـم




شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 14:28

چقدر عاشق همسر خود هستید؟ ( تست )

چقدر عاشق همسر خود هستید؟ ( تست )



ادامه مطلب . . .


شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 12:57

تفاوت های زنان و مردان

تفاوت های زنان و مردان

ادامه مطلب



ادامه مطلب . . .


شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 12:52

نکات مهم در زندگی (حتما بخونید)

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین میبرد

ادامه مطلب



ادامه مطلب . . .


شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 12:40


من کوه شدم و ديگه به هيچکس نمي رسم ...


تو آدم باش ...

 




شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 12:36

دلم گرفته


بازم ياد روزاي گذشته دارم مي افتم


دوست دارم هايي که من بهت ميگفتم


دلم گرفته ......................




شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 12:24


قرار ما به رفتن بود ,نگو چي شد نميدونم ...


خودم گفتم تمومش کن ,خودم ميگم نميتونم ...




شنبه چهاردهم اسفند 1389 ساعت 18:19

دختری کردسوال از مادر                      که چه طعم و مزه دارد شوهر؟

این سخن تا بشنید از دختر                             اندکی کرد تامل مادر

گفت با خود که بدین لعبت مست         گربگویم مزه اش شیرین است

یا غم شوی روانش کاهد                            یا بلافاصله شوهر خواهد

ور بگویم مزه آن تلخ است                 تا ابد می کشد از شوهر دست

لاجرم گفت به او ای زیبا                            ترش باشد مزه شوهرها

دخترک در تب ودر تاب افتاد                 گفت:مادر دهنم آب افتاد!!




منشور بین المللی حقوق آقایان در برابر همسرانشان

اصل1: مردها نمیتوانند فكر كسی را بخوانند.

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب . . .


دوشنبه نهم اسفند 1389 ساعت 11:45

اگر دنیا دست خانمها بود چی میشد؟!  

 

ادامه مطلب



ادامه مطلب . . .


یکشنبه هشتم اسفند 1389 ساعت 16:32

کی جرئت داره به این دست بزنه؟




یکشنبه هشتم اسفند 1389 ساعت 11:18

» اهمیت روابط جنسی در طول دوره بارداری



ادامه مطلب . . .




یکشنبه هشتم اسفند 1389 ساعت 11:12

» ۱۰ خواسته جهانی زنان از همسرانشان



ادامه مطلب . . .


یکشنبه هشتم اسفند 1389 ساعت 11:9

» چه مسائلی را نباید به همسرتان بگوئید؟



ادامه مطلب . . .